![]() |
مطالب جالب تعداد اخبار : 146 مورد |
![]() |
عکسهاى همصحبت تعداد اخبار : 150 مورد |
![]() |
عضويت كلوپ همصحبت تعداد اخبار : 1 مورد |
![]() |
فال روزانه تعداد اخبار : 0 مورد |
![]() |
داستان تعداد اخبار : 121 مورد |
![]() |
هنر و سينما تعداد اخبار : 20 مورد |
![]() |
تماس با ما تعداد اخبار : 1 مورد |
![]() |
بخش آرايش تعداد اخبار : 20 مورد |
![]() |
بخش پوست تعداد اخبار : 13 مورد |
![]() |
بخش مو تعداد اخبار : 14 مورد |
![]() |
طالع بينى تعداد اخبار : 6 مورد |
![]() |
كدهاى Java تعداد اخبار : 1 مورد |
![]() |
ترفندهاى Yahoo تعداد اخبار : 10 مورد |



| "داستان محبت" |
| يک شب، حدود ساعت ٥/١١ بعدازظهر، يک زن مسن سياه پوست آمريکايى در کنار يک بزرگراه و در زير باران شديدى که میباريد ايستاده بود. ماشينش خراب شده بود و نيازمند...! |
|
|
| "داستان طلاق" |
| اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است، دستشو گرفتم و گفتم: باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم. اون هم آروم نشست و منتظر شنیدن حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشماش دیدم...! |
|
|
| "داستان معناى افتخار" |
| زن و دختر جوانی پیرمردی خسته و افسرده را کشان کشان نزد شیوانا آوردند و در حالی که با نفرت به پیرمرد خیره شده بودند از شیوانا خواستند تا سوالی را از جانب آن ها از پیرمرد بپرسد...! |
|
|
| "داستان عاشقانه نوروز" |
| الهه بزرگ، يعنی الهه مادر، شاه را برای شاهی انتخاب و با او ازدواج می کند. اينانا يا ايشتر که در بين النهرين است عاشق 'دوموزی' يا 'تموز' می شود (شاه) و او را برای ازدواج انتخاب می کند...! |
|
|
| "داستان كرگدن و دم جنبانك" |
| کرگدن گفت: نه، امکان ندارد. کرگدن ها نمی توانند با کسی دوست بشوند. دم جنبانک گفت: اما پشت تو می خارد. لای چین های پوستت پر از حشره های ریز است...! |
|
|
| "داستان زمين خوردن بار سوم" |
| مردي صبح زود از خواب بيدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند. لباس پوشيد و راهي خانه خدا شد. در راه به مسجد، مرد زمين خورد و...! |
|
|
| "داستان چرچيل" |
| چرچيل نه تنها شوخ بوده بلکه آدم بسيار حاضر جوابي هم بوده و البته چيزي هم که واضحه اين بوده که رابطه خوبي با خانم ها نداشته و ...! |
|
|
| "داستان فن زندگى" |
| كودكی ده ساله كه دست چپش در یك حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود، برای تعلیم فنون رزمی جودو به یك استاد سپرده شد...! |
|
|
| "داستان ساعت چنده؟!" |
| مرد جوان: ببخشید آقا میشه بگین ساعت چنده؟؟ پیرمرد: معلومه که نه. - چرا آقا...مگه...! |
|
|
| "داستان كار روزانه" |
| آقايي از رفتن روزانه به سر کار خسته شده بود در حالي که خانمش هر روز در خانه بود. او مي خواست زنش ببيند براي او در بيرون چه مي گذرد. بنابراين دعا کرد...! |
|
|