![]() |
مطالب جالب تعداد اخبار : 146 مورد |
![]() |
عکسهاى همصحبت تعداد اخبار : 150 مورد |
![]() |
عضويت كلوپ همصحبت تعداد اخبار : 1 مورد |
![]() |
فال روزانه تعداد اخبار : 0 مورد |
![]() |
داستان تعداد اخبار : 121 مورد |
![]() |
هنر و سينما تعداد اخبار : 20 مورد |
![]() |
تماس با ما تعداد اخبار : 1 مورد |
![]() |
بخش آرايش تعداد اخبار : 20 مورد |
![]() |
بخش پوست تعداد اخبار : 13 مورد |
![]() |
بخش مو تعداد اخبار : 14 مورد |
![]() |
طالع بينى تعداد اخبار : 6 مورد |
![]() |
كدهاى Java تعداد اخبار : 1 مورد |
![]() |
ترفندهاى Yahoo تعداد اخبار : 10 مورد |



|
"داستان يك كلاغ، چهل كلاغ" |
| رییس یک کارخانه بزرگ معاون خود را احضار مى كند و به او می گوید: "روز دوشنبه، حدود ساعت 7 غروب، ستاره دنباله دار هالی دیده خواهد شد...! |
|
|
|
"داستان فرق عشق و ازدواج" |
|
شاگردی از استادش پرسید ((عشق چیست))؟
استاد در جواب گفت به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور. اما در هنگام عبور از گندم زار به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینى...! |
|
|
|
"داستان كار كوچك" |
| مسافري در مكزيك در ساحلي دور افتاده قدم مي زد. مردي را ديد كه مدام دولا مي شد و چيزي را از روي زمين برمي داشت و توي اقيانوس مي انداخت. نزديك تر رفت و ديد كه او صدف هايي را كه به ساحل افتاده بودند به آب باز مي گرداند...! |
|
|
|
"داستان راننده سخنران" |
| انيشتين براي رفتن به سخنراني ها و تدريس در دانشگاه از راننده مورد اطمينان خود كمك مي گرفت...! |
|
|
|
"داستان بيمارستان روانى" |
| به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانى، از روانپزشک پرسیدم شما چطور میفهمید که یک بیمار روانى به بسترى شدن در بیمارستان نیاز دارد یا نه؟ |
|
|
|
"داستان بلند و رمانتيك ورقه و گلشاه" |
|
داستان عاشقانه ورقه و گلشاه ) کامل ) در فرمت PDF |
|
|
|
"داستان شان و مقام" |
|
مردي ميخواست زنش را طلاق دهد، دوستش علت را جويا شد و او گفت: اين زن از روز اول هميشه...! |
|
|
|
"داستان بلند عالى جناب" |
|
دانلود داستان عالى جناب ) کامل ) در فرمت PDF |
|
|
|
"داستان شنيدن صداى دل" |
| باران خوبی باریده بود و مردم دهکده شیوانا به شکرانه نعمت باران و حاصلخیزی مزارع عصر یک روز آفتابی در دشت مقابل مدرسه شیوانا جمع شدند و به شادی پرداختند...! |
|
|
| "داستان گروگانگيرى" |
| کودکي به مامانش گفت، من واسه تولدم دوچرخه مي خوام. بابي پسر خيلي شري بود. هميشه اذيت مي کرد. مامانش بهش گفت آيا حقته که اين دوچرخه رو واسه تولدت برات بگيرم؟ بابي گفت...! |
|
|