![]() |
مطالب جالب تعداد اخبار : 146 مورد |
![]() |
عکسهاى همصحبت تعداد اخبار : 150 مورد |
![]() |
عضويت كلوپ همصحبت تعداد اخبار : 1 مورد |
![]() |
فال روزانه تعداد اخبار : 0 مورد |
![]() |
داستان تعداد اخبار : 121 مورد |
![]() |
هنر و سينما تعداد اخبار : 20 مورد |
![]() |
تماس با ما تعداد اخبار : 1 مورد |
![]() |
بخش آرايش تعداد اخبار : 20 مورد |
![]() |
بخش پوست تعداد اخبار : 13 مورد |
![]() |
بخش مو تعداد اخبار : 14 مورد |
![]() |
طالع بينى تعداد اخبار : 6 مورد |
![]() |
كدهاى Java تعداد اخبار : 1 مورد |
![]() |
ترفندهاى Yahoo تعداد اخبار : 10 مورد |



|
"داستان از ديد هر كس" |
|
روزی مردی داخل چاهی افتاد و بسيار دردش آمد .یک کشیش او را دید و گفت: حتما گناهی انجام داده ای....! |
|
|
|
"داستان فاصله" |
|
استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد میزنیم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند میکنند و سر هم داد میکشند...! |
|
|
|
"داستان تمبر" |
|
یک خانم هنگام چسباندن تمبر به پشت نامه اون تمبر را لیس می زنه که نمناک بشه. زبان اون خانم با لبه ی تمبر یک زخم خیلی کوچک پیدا می کند. چند روز بعد...! |
|
|
|
"داستان ايرانى ها" |
|
در شهري در آمريكا، آرايشگري زندگي ميكرد كه سال ها بچهدار نميشد. او نذر كرد كه اگر بچهدار شود، تا يك ماه سر همه مشتريان را به رايگان اصلاح كند. بالاخره...! |
|
|
|
"داستان داشتن اميد تازه" |
|
شخصى از خیابان مىگذشت، از جوانکى که سر راهش بود و گریه مىکرد علت ناراحتىاش را پرسید...! |
|
|
|
"داستان شام آخر" |
|
لئوناردو داوينچي براي كشيدن تابلوي شام آخر دچار مشكل بزرگي شده بود، او مي بايست نيكي را به شكل عيسي و بدي را به شكل يهودا (از ياران مسيح كه در همان شب تصميم گرفت به عيسي خيانت كند) به تصوير بكشد...! |
|
|
|
"داستان رفاقت" |
|
جنگ جهانی اول مثل بیماری وحشتناکی، تمام دنیا رو گرفته بود. یکی از سربازان به محض این که دید دوست تمام دوران زندگی اش در باتلاق افتاده و در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ است...! |
|
|
|
"داستان اعدام بابک خرمدين" |
|
روز قبل از اعدام، خليفه با بزرگان دربارش مشورت كرد كه چگونه بابك را در شهر بگرداند و به مردم نشان بدهد تا همه بتوانند وي را ببينند. بنا بر نظر يكي از درباريان قرار برآن شد كه وي را سوار بر پيلي كرده در شهر بگردانند...! |
|
|
|
"داستان دروغ هاى مادرم" |
|
داستان من از زمان تولّدم شروع میشود. تنها فرزند خانواده بودم؛ سخت فقیر بودیم و تهیدست و هیچگاه غذا به اندازه کافی نداشتیم. روزی قدری برنج به دست آوردیم تا رفع گرسنگی کنیم. مادرم سهم خودش را هم به من داد، یعنی از بشقاب خودش به درون بشقاب من ریخت و گفت: "فرزندم برنج بخور، من گرسنه نیستم." و این اوّلین دروغی بود که به من گفت...! |
|
|
|
"داستان باور" |
| روزي دانشمندى آزمايش جالبى انجام داد. او يك آكواريوم ساخت و با قرار دادن يک ديوار شيشهاى در وسط آكواريوم آن را به دو بخش تقسيم کرد...! |
|
|