![]() |
مطالب جالب تعداد اخبار : 146 مورد |
![]() |
عکسهاى همصحبت تعداد اخبار : 150 مورد |
![]() |
عضويت كلوپ همصحبت تعداد اخبار : 1 مورد |
![]() |
فال روزانه تعداد اخبار : 0 مورد |
![]() |
داستان تعداد اخبار : 121 مورد |
![]() |
هنر و سينما تعداد اخبار : 20 مورد |
![]() |
تماس با ما تعداد اخبار : 1 مورد |
![]() |
بخش آرايش تعداد اخبار : 20 مورد |
![]() |
بخش پوست تعداد اخبار : 13 مورد |
![]() |
بخش مو تعداد اخبار : 14 مورد |
![]() |
طالع بينى تعداد اخبار : 6 مورد |
![]() |
كدهاى Java تعداد اخبار : 1 مورد |
![]() |
ترفندهاى Yahoo تعداد اخبار : 10 مورد |



|
"زندگى كودكان گل فروش" |
|
هرروز تعداد زيادي از کودکان را در اطراف خود مشاهده مي کنيم که مجبورند خرج زندگي خود و خانواده شان را با کار تامين کنند. کودکان گل فروش در جاده بهشت زهرا تهران نيز هر روز با وجود خطرهاي فراوان در جاده مشغول به فروش گل به رهگذران مي باشند. |
|
|
|
"كم هزينه ترين لذت هاى دنيا" |
| اگه كمی و فقط كمی بخواهیم از زندگی لذت ببریم و نگاهمان را كمی بهتر كنیم بسیاری از لذت ها نه وقت زیادی می خواهد و نه پول زیادی. پس منتظر تغییرات زیاد در یه روزی كه معلوم نیست كی باشد نباشیم. در کوچک ترین اتفاقات عظیم ترین تجارب بشر نهفته است. باور کنید...! |
|
|
|
"داستان اعدام بابک خرمدين" |
|
روز قبل از اعدام، خليفه با بزرگان دربارش مشورت كرد كه چگونه بابك را در شهر بگرداند و به مردم نشان بدهد تا همه بتوانند وي را ببينند. بنا بر نظر يكي از درباريان قرار برآن شد كه وي را سوار بر پيلي كرده در شهر بگردانند...! |
|
|
|
"داستان دروغ هاى مادرم" |
|
داستان من از زمان تولّدم شروع میشود. تنها فرزند خانواده بودم؛ سخت فقیر بودیم و تهیدست و هیچگاه غذا به اندازه کافی نداشتیم. روزی قدری برنج به دست آوردیم تا رفع گرسنگی کنیم. مادرم سهم خودش را هم به من داد، یعنی از بشقاب خودش به درون بشقاب من ریخت و گفت: "فرزندم برنج بخور، من گرسنه نیستم." و این اوّلین دروغی بود که به من گفت...! |
|
|
|
"داستان باور" |
| روزي دانشمندى آزمايش جالبى انجام داد. او يك آكواريوم ساخت و با قرار دادن يک ديوار شيشهاى در وسط آكواريوم آن را به دو بخش تقسيم کرد...! |
|
|
|
"داستان يك كلاغ، چهل كلاغ" |
| رییس یک کارخانه بزرگ معاون خود را احضار مى كند و به او می گوید: "روز دوشنبه، حدود ساعت 7 غروب، ستاره دنباله دار هالی دیده خواهد شد...! |
|
|
|
"داستان فرق عشق و ازدواج" |
|
شاگردی از استادش پرسید ((عشق چیست))؟
استاد در جواب گفت به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور. اما در هنگام عبور از گندم زار به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینى...! |
|
|
|
"داستان كار كوچك" |
| مسافري در مكزيك در ساحلي دور افتاده قدم مي زد. مردي را ديد كه مدام دولا مي شد و چيزي را از روي زمين برمي داشت و توي اقيانوس مي انداخت. نزديك تر رفت و ديد كه او صدف هايي را كه به ساحل افتاده بودند به آب باز مي گرداند...! |
|
|