داستان كار روزانه تاریخ : چهارشنبه، 8 مهر ماه ، 1388
موضوع : داستان


"داستان كار روزانه"
آقايي از رفتن روزانه به سر کار خسته شده بود در حالي که خانمش هر روز در خانه بود. او مي خواست زنش ببيند براي او در بيرون چه مي گذرد. بنابراين دعا کرد...!



 

!!توجه!!اگر شما دوستان داستان زیبایی دارید،آن را برای ما به آدرس admin@iranelectshop.com بفرستید.

داستان های شما باید مشخصات زیر را داشته باشد:

1 : حتما و حتما تایپ شده باشد. ( عکس یا اسکن قبول نیست )

2 : حتما به زبان فارسی باشد. ( زبان فینگلیش یا چتی قابل قبول نیست )

3 : داستان ها را یا به صورت متن یا در فایل Word یا HTML یا فایل متنی ارسال فرمایید.  ( PDF قبول نیست )

4 : در صورتی که می خواهید مشخصات شما در پایان داستان درج شود نام یا Email یا نام سایت خود را برای ما بفرستید.

5 : داستان ارزش ارسال به گروه را داشته باشد. ( جذاب باشد )

با تشکر از همکاری شما - مدیریت گروه هم صحبت

"كار روزانه"

آقايي از رفتن روزانه به سر کار خسته شده بود در حالي که خانمش هر روز در خانه بود. او مي خواست زنش ببيند براي او در بيرون چه مي گذرد. بنابراين دعا کرد: خداي عزيز: من هر روز سر کار مي روم و 8 ساعت بيرونم در حالي که خانمم فقط در خانه مي ماند من مي خواهم او بداند براي من چه مي گذرد؟ بنابراين لطفا اجازه بدين براي يک روز هم که شده ما جاي همديگه باشيم. خداوند با معرفت بي انتهايش آرزوي اين مرد را برآورد کرد. صبح روز بعد مرد با اعتماد کامل همچون يک زن از خواب بيدار شد و براي همسرش صبحانه آماده کرد بچه هارو بيدار کرد و لباس هاي مدرسه شونو آماده کرد براشون صبحانه داد ناهارشان را تو کوله پشتي شون گذاشت و به مدرسه برد. خانه رو جارو کرد. براي گرفتن سپرده به بانک رفت. به بقالي رفت. جاي خواب (کجاوه) گربه هارو تميز کرد. سگ رو حمام داد و ساعت يک بعد از ظهر بود و او عجله داشت براي درست کردن رختخواب ها. به کار انداختن لباسشويي. جارو و گرد گيري. تي کشيدن آشپز خانه. رفتن به مدرسه براي آوردن بچه ها و سرو کله زدن با آن ها در راه منزل. آماده کردن شير و خوردني ها و گرفتن برنامه بچه ها براي کار خانه. اتو کشي و مرتب کردن ميز غذا خوري نگاه کردن تلويزيون حين اتو کشي در ساعت 4:30 بعد از ظهر و... (از ذکر انجام بقيه کارها فاکتور گيري شد. (در ساعت 9:00 او از يک کار طاقت فرساي روزانه خسته شده بود او به رختخواب رفت. صبح روز بعد بلافاصله قبل از بيدار شدن از خواب گفت: خدايا: من چه فکري مي کردم من سخت در اشتباه بودم براي غبطه خوردن به موندن روزانه زنم در منزل. لطفا و لطفا اجازه بده من به حالت اول خود برگردم. خداوند با معرفت لايتناهي خود جواب داد: بنده ام من احساس مي کنم تو درست را ياد گرفتي و خوشحالم که مي خواهي به شرايط خودت برگردي ولي تو فقط مجبوري نُه ماه صبر کني زيرا تو حامله شده اي!


باحال - سرگرمی - جالب - خنده - کلوپ همصحبت - کلوپ هم صحبت - داستان جالب - داستان باحال و خواندنى - داستان هيجان انگيز - داستان هاى دسته اول - داستان هاى داغ - داستان دوزبانه - داستان رمانتيك و قشنگ - داستان عشقولانه - كار روزانه



منبع این مقاله : FunFun.ir
http://www.FunFun.ir

آدرس این مطلب :
http://www.FunFun.ir/modules.php?name=News&file=article&sid=289