کلوپ بزرگ جوانان ایران
کلوپ بزرگ همصحبت - کلوپ جوانان ایران
*** برای اولین بار در ایران ***
داستانهای قدیمی کودکان
*** برای اولین بار در ایران ***
آپدیت و فلش گوشی های نوکیا
زیور آلات و جواهرات
جواهرات و زیورآلات
جستجو


*** برای اولین بار در ایران ***
75 نقشه ايران و جهان برای موبایلها
آیا با این مطلب آشنایی دارید ؟
مستند بی نظیر planet Earth ( سیاره زمین ) همراه با راز بقای آفریقا و استرالیا
آیا با این مطلب آشنایی دارید ؟
Antivirus و Internet security كاسپر اسكي
آیا با این مطلب آشنایی دارید ؟
20 CD طنز در يك DVD
آیا با این مطلب آشنایی دارید ؟
کلیپهای جالب و خنده دار فوتبال
*** مستندهای باور نکردنی ***
روح - شيطان - مرگ

داستان داشتن اميد تازه

"داستان داشتن اميد تازه"

شخصى از خیابان مى‌‌گذشت، از جوانکى‌ که سر راهش بود و گریه مى‌کرد علت ناراحتى‌اش را پرسید...!



 

!!توجه!!اگر شما دوستان داستان زیبایی دارید،آن را برای ما به آدرس admin@iranelectshop.com بفرستید.

داستان های شما باید مشخصات زیر را داشته باشد:

1 : حتما و حتما تایپ شده باشد. ( عکس یا اسکن قبول نیست )

2 : حتما به زبان فارسی باشد. ( زبان فینگلیش یا چتی قابل قبول نیست )

3 : داستان ها را یا به صورت متن یا در فایل Word یا HTML یا فایل متنی ارسال فرمایید.  ( PDF قبول نیست )

4 : در صورتی که می خواهید مشخصات شما در پایان داستان درج شود نام یا Email یا نام سایت خود را برای ما بفرستید.

5 : داستان ارزش ارسال به گروه را داشته باشد. ( جذاب باشد )

با تشکر از همکاری شما - مدیریت گروه هم صحبت

"داشتن اميد تازه"

شخصى از خیابان مى‌‌گذشت، از جوانکى‌ که سر راهش بود و گریه مى‌کرد علت ناراحتى‌اش را پرسید. جوانک گفت: « براى‌ رفتن به سینما 2 سکه جمع کرده بودم اما جوانى آمد و یک سکه را از دستم قاپید» سپس با دست، به جوانى که کمى دورتر از آن‌ها ایستاده بود اشاره کرد.
آن مرد از او پرسید: « براى کمک فریاد نزدى؟»
جوانک گفت: چرا و صداى‌ هق‌هق او شدیدتر شد.
مرد که او را با مهربانى نوازش مى‌کرد، ادامه داد: هیچ‌کس صداى تو را نشنید؟
جوانک گریه‌کنان گفت: نه
مرد پرسید: دیگر بلندتر از این نمى‌توانى ‌فریاد بزنى؟
جوانک گفت: نه! و از آن‌جا که مرد لبخند مى‌زد با امید تازه‌اى‌ به او نگاه کرد.
«پس این یکى‌ را هم بى‌خیال شو!» مرد این را گفت و آخرین سکه را هم از دستش‌ گرفت و با بى‌توجهى به را‌هش ادامه داد و رفت.



کلمات کليدي : باحال - سرگرمی - جالب - خنده - کلوپ همصحبت - کلوپ هم صحبت - داستان جالب - داستان باحال و خواندنى - داستان هيجان انگيز - داستان هاى دسته اول - داستان هاى داغ - داستان دوزبانه - داستان رمانتيك و قشنگ - داستان عشقولانه - داستان بیژن و منیژه - داستان کوتاه - داستان بلند - کتاب الکترونیک فارسی - کتاب pdf - دانلود کتاب الکترونیک - داستان داشتن اميد تازه
ارسال شده در مورخه : دوشنبه، 25 آبان ماه ، 1388 توسط rahmani  چاپ مطلب

مرتبط با موضوع :

 داستان خواسته  [دوشنبه، 14 دي ماه ، 1388]
 داستان همسر(دو زبانه)  [چهارشنبه، 2 دي ماه ، 1388]
 داستان مادر زن  [چهارشنبه، 2 دي ماه ، 1388]
 داستان لطف بزرگ يا كوچك؟  [سه شنبه، 1 دي ماه ، 1388]
 داستان نامه ادارى  [شنبه، 28 آذر ماه ، 1388]
 داستان شام آخر  [دوشنبه، 25 آبان ماه ، 1388]
 داستان رفاقت  [جمعه، 22 آبان ماه ، 1388]
 داستان اعدام بابك خرمدين  [پنجشنبه، 21 آبان ماه ، 1388]
 داستان دروغ هاى مادرم  [پنجشنبه، 21 آبان ماه ، 1388]
 داستان باور  [دوشنبه، 18 آبان ماه ، 1388]

نام شما: [ کاربر جدید ]

عنوان:
 
نظر:


:) ;) |) :- :( :0 :# *) ^) +)) :} |(( @: (:) :? :**

کد امنيتي : goz95dir
تايپ کد امنيتي : [ بازگشت ]
نظرسنجی های مربوط به مطالب و مقالات
آيا داستان اميد تازه براى شما جالب بود؟

بله
خير


[ نتایج | نظرسنجی ها ]

تعداد آراء: 0
نظرات : 0
امتیاز دهی به مطلب
امتیاز متوسط : 4
تعداد آراء: 1


لطفا رای مورد نظرتان را در مورد این مطلب ارائه نمائید :

عالی
خیلی خوب
خوب
متوسط
بد

اشتراک گذاري مطلب
موضوعات مرتبط

داستان