کلوپ بزرگ جوانان ایران
کلوپ بزرگ همصحبت - کلوپ جوانان ایران
*** برای اولین بار در ایران ***
داستانهای قدیمی کودکان
*** برای اولین بار در ایران ***
آپدیت و فلش گوشی های نوکیا
زیور آلات و جواهرات
جواهرات و زیورآلات
جستجو


*** برای اولین بار در ایران ***
75 نقشه ايران و جهان برای موبایلها
آیا با این مطلب آشنایی دارید ؟
مستند بی نظیر planet Earth ( سیاره زمین ) همراه با راز بقای آفریقا و استرالیا
آیا با این مطلب آشنایی دارید ؟
Antivirus و Internet security كاسپر اسكي
آیا با این مطلب آشنایی دارید ؟
20 CD طنز در يك DVD
آیا با این مطلب آشنایی دارید ؟
کلیپهای جالب و خنده دار فوتبال
*** مستندهای باور نکردنی ***
روح - شيطان - مرگ

داستان بچه مردم

"داستان بچــه مردم "

خوب من چه مي‌توانستم بكنم؟ شوهرم حاضر نبود مرا با بچه نگهدارد. بچه كه مال خودش نبود. مال شوهر قبلي‌ام بود، كه طلاقم داده بود و حاضر هم نشده بود بچه را بگيرد...!



 

!!توجه!!اگر شما دوستان داستان زیبایی دارید،آن را برای ما به آدرس admin@iranelectshop.com بفرستید.

داستان های شما باید مشخصات زیر را داشته باشد:

1 : حتما و حتما تایپ شده باشد. ( عکس یا اسکن قبول نیست )

2 : حتما به زبان فارسی باشد. ( زبان فینگلیش یا چتی قابل قبول نیست )

3 : داستان ها را یا به صورت متن یا در فایل Word یا HTML یا فایل متنی ارسال فرمایید.  ( PDF قبول نیست )

4 : در صورتی که می خواهید مشخصات شما در پایان داستان درج شود نام یا Email یا نام سایت خود را برای ما بفرستید.

5 : داستان ارزش ارسال به گروه را داشته باشد. ( جذاب باشد )

با تشکر از همکاری شما - مدیریت گروه هم صحبت

"بچــه مردم "

خوب من چه مي‌توانستم بكنم؟ شوهرم حاضر نبود مرا با بچه نگهدارد. بچه كه مال خودش نبود. مال شوهر قبلي‌ام بود، كه طلاقم داده بود و حاضر هم نشده بود بچه را بگيرد. اگر كس ديگري جاي من بود چه مي كرد؟ خوب من هم مي بايست زندگي مي كردم. اگر اين شوهرم هم طلاقم مي داد چه مي كردم؟ ناچار بودم بچه را يك جوري سر به نيست كنم. يك زن چشم و گوش بسته، مثل من، غير از اين چيز ديگري بفكرش نمي رسيد، نه جائي را بلد بودم، نه راه و چاره‌اي مي دانستم. نه اينكه جائي را بلد نبودم. مي دانستم مي شود بچه را بشيرخوارگاه گذاشت يا بخراب شده ديگري سپرد. ولي از كجا كه بچه مرا قبول مي كردند؟ از كجا مي‌توانستم حتم داشته باشم كه معطلم نكنند و آبرويم را نبرند و هزار اسم روي خودم و بچه‌ام نگذارند؟ از كجا؟ نمي‌خواستم باين صورت‌ها تمام شود. همان روز عصر هم وقتي كار را تمام كردم و بخانه برگشتم و آن چه را كه كرده بودم براي مادرم و ديگر همسايه‌ها تعريف كردم؛ نمي دانم كدام يكي‌شان گفتند «خوب، زن، مي خواستي بچه‌ات را ببري شيرخوارگاه بسپري يا ببريش دارالايتام و…» نمي دانم ديگر كجاها را گفت. ولي همان وقت مادرم باو گفت كه «خيال مي كني راش ميدادن؟ هه!» من با وجود اينكه خودم هم بفكر اينكار افتاده بودم، ‌اما آن زن همسايه‌مان وقتي اين را گفت، باز دلم هري ريخت تو و بخودم گفتم «خوب زن، تو هيچ رفتي كه رات ندن؟» و بعد بمادرم گفتم «كاشكي اين كارو كرده بودم.» ولي من كه سررشته نداشتم. من كه اطمينان نداشتم راهم بدهند. آن وقت هم كه ديگر دير شده بود. از حرف آن زن مثل اينكه يك دنيا غصه روي دلم ريخت. همه شيرين زباني هاي بچه‌ام يادم آمد. ديگر نتوانستم طاقت بياورم. و جلوي همه در و همسايه‌ها زار زار گريه كردم. اما چقدر بد بود! خودم شنيدم يكيشان زير لب گفت «گريه هم مي‌كنه! خجالت نمي‌كشه…» باز هم مادرم بدادم رسيد. خيلي دلداريم داد. خوب راست هم مي گفت، من كه اول جوانيم است چرا براي يك بچه اين قدر غصه بخورم؟ آن هم وقتي شوهرم مرا با بچه قبول نمي كند. حالا خيلي وقت دارم كه هي بنشينم و سه تا و چهار تا بزايم. درست است كه بچه اولم بود و نمي بايد اين كار را مي كردم؛ ولي خوب، ‌حالا كه كار از كار گذشته است. حالا كه ديگر فكر كردن ندارد. من خودم كه آزار نداشتم بلند شوم بروم و اين كار را بكنم. شوهرم بود كه اصرار مي‌كرد. راست هم مي گفت نمي خواست پس افتاده يك نرخر ديگر را سر سفره‌اش ببيند. خود من هم وقتي كلاهم را قاضي مي كردم باو حق مي دادم. خود من آيا حاضر بودم بچه‌هاي شوهرم را مثل بچه‌هاي خودم دوست داشته باشم؟ و آن ها را سر بار زندگي خودم ندانم؟ آن ها را سر سفره شوهرم زيادي ندانم؟ خوب او هم همين طور. او هم حق داشت كه نتواند بچه مرا، بچه مرا كه نه، بچه يك نره خر ديگر را ـ بقول خودش ـ سر سفره‌اش ببيند. در همان دو روزي كه بخانه‌اش رفته بودم همه‌اش صحبت از بچه بود. شب آخر خيلي صحبت كرديم. يعني نه اينكه خيلي حرف زده باشيم. او باز هم راجع به بچه گفت و من گوش دادم. آخر سر گفتم «خوب، مي گي چكنم؟» شوهرم چيزي نگفت. قدري فكر كرد و بعد گفت «من نمي دونم چه بكني. هر جور خودت مي دوني بكن. من نميخام پس افتاده يه نره‌خر ديگرو سرسفره خودم ببينم.» راه و چاره‌اي هم جلوي پايم نگذاشت. آن شب پهلوي من هم نيامد. مثلاً با من قهر كرده بود. شب سوم زندگي ما با هم بود. ولي با من قهر كرده بود. خودم مي دانستم كه مي خواهد مرا غضب كن تا كار بچه را زودتر يكسره كنم. صبح هم كه از در خانه بيرون مي رفت گفت «ظهر كه ميام ديگه نبايس بچه رو ببينم، ها!» و من تكليف خودم را از همان وقت مي دانستم. حالا هر چه فكر مي كنم نمي توانم بفهمم چطور دلم راضي شد! ولي ديگر دست من نبود. چادر نمازم را بسرم انداختم دست بچه را گرفتم و پشت سر شوهرم از خانه بيرون رفتم. بچه‌ام نزديك سه سالش بود. خودش قشنگ راه مي رفت. بديش اين بود كه سه سال عمر صرفش كرده بودم. اين خيلي بد بود. همه دردسرهاش تمام شده بود. همه شب بيدار ماندن هاش گذشته بود و تازه اول راحتي‌اش بود. ولي من ناچار بودم كارم را بكنم. تا دم ايستگاه ماشين پا بپايش رفتم. كفشش را هم پايش كرده بودم. لباس خوب‌هايش را هم تنش كرده بودم. يك كت و شلوار آبي كوچولو همان اواخر، شوهر قبلي‌ام برايش خريده بود. وقتي لباسش را تنش مي كردم اين فكر هم بهم هي زد كه «زن، ديگه چرا رخت نوهاشو تنش مي كني؟» ولي دلم راضي نشد. مي‌خواستمش چه بكنم؟ چشم شوهرم كور، اگر باز هم بچه‌دار شدم برود و برايش لباس بخرد. لباسش را تنش كردم. سرش را شانه زدم. خيلي خوشگل شده بود. دستش را گرفته بودم و با دست ديگرم چادر نمازم را دور كمرم نگه داشته بودم و آهسته آهسته قدم برمي داشتم. ديگر لازم نبود هي فحشش بدهم كه تندتر بيايد. آخرين دفعه‌اي بود كه دستش را گرفته بودم و با خودم بكوچه مي بردم. دو سه جا خواست برايش قاقا بخرم. گفتم «اول سوار ماشين بشيم بعد برات قاقا هم مي خرم» يادم است آن روز هم مثل روزهاي ديگر هي از من سؤال مي كرد. يك اسب پايش توي چاله جوي آب رفته بود و مردم دورش جمع شده بودند.

خيلي اصرار كرد كه بلندش كنم تا ببيند چه خبر است. بلندش كردم و اسب را كه دستش خراش برداشته بود و خون آمده بود ديد. وقتي زمينش گذاشتم گفت «مادل ـ دسس اوخ سده بودس» گفتم «آره جونم حرف مادرشو نشينده، اوخ شده» تا دم ايستگاه ماشين آهسته آهسته مي رفتم. هنوز اول وقت بود و ماشين‌ها شلوغ بود و من شايد نيم ساعت توي ايستگاه ماندم تا ماشين گيرم آمد. بچه‌ام هي ناراحتي مي‌كرد و من داشتم خسته مي‌شدم. از بس سؤال مي كرد حوصله‌ام را سر برده بود. دو سه بار گفت «پس مادل چطول سدس؟ ماسين كه نيومدس. پس بليم قاقا بخليم» و من باز هم برايش گفتم كه الان خواهد آمد و گفتم وقتي ماشين سوار شديم قاقا هم برايش خواهم خريد. بالاخره خط هفت را گرفتم و تا ميدان شاه كه پياده شديم بچه‌ام باز هم حرف مي زد و هي مي پرسيد. يادم است يك بار پرسيد «مادل تجاميليم؟» من نمي دانم چرا يك مرتبه بي‌آنكه بفهمم، گفتم «ميريم پيش بابا» بچه‌ام كمي به صورت من نگاه كرد. بعد پرسيد «مادل، تدوم بابا؟» من ديگر حوصله نداشتم. گفتم «جونم چقدر حرف مي زني اگه حرف بزني برات قاقا نمي‌خرم. ها!» حالا چقدر دلم مي سوزد. اينجور چيزها بيش تر دل آدم را مي سوزاند. چرا دل بچه‌ام را در آن دم آخر اين طور شكستم؟ از خانه كه بيرون آمديم با خود عهد كرده بودم كه تا آخر كار عصباني نشوم. بچه‌ام را نزنم. فحشش ندهم و باهاش خوشرفتاري كنم. ولي چقدر حالا دلم مي سوزد! چرا اينطور ساكتش كردم؟ بچهكم ديگر ساكت شد و باشاگرد شوفر كه برايش شكلك درمي‌آورد و حرف مي‌زد، گرم اختلاط و خنده شده بود. اما من نه باو محل مي‌گذاشتم نه ببچه‌ام كه هي رويش را بمن مي كرد. ميدان شاه گفتم نگه داشت و وقتي پياده مي‌شديم بچه‌ام هنوز مي‌خنديد. ميدان شلوغ بود و اتوبوس‌ها خيلي بودند و من هنوز وحشت داشتم كه كارم را بكنم. مدتي قدم زدم. شايد نيم ساعت شد. اتوبوس ها كم تر شدند. آمدم كنار ميدان. ده شاهي از جيبم درآوردم و ببچه‌ام دادم. بچه‌ام هاج وواج مانده بود و مرا نگاه مي كرد. هنوز پول گرفتن را بلد نشده بود. نمي دانستم چطور حاليش كنم. آنطرف ميدان يك تخم كدوئي داد مي زد. با انگشتم نشانش دادم و گفتم «بگير. برو قاقا بخر. ببينم بلدي خودت بري بخري» بچه‌ام نگاهي به پول كرد و بعد رو بمن گفت «مادل تو هم بيا بليم.» من گفتم «نه من اينجا وايسادم تورو مي‌پام. برو ببينم خودت بلدي بخري.» بچه‌ام باز هم به پول نگاه كرد. مثل اينكه دودل بود و نمي دانست چطور بايد چيز خريد. تا بحال همچه كاري يادش نداده بودم. بربر نگاهم مي كرد. عجب نگاهي بود! مثل اينكه فقط همان دقيقه دلم گرفت و حالم بد شد. حالم خيلي بد شد. نزديك بود منصرف شوم. بعد كه بچه‌ام رفت و من فرار كردم و تا حالا هم، حتي آن روز عصر كه جلوي در و همسايه‌ها از زور غصه گريه كردم، هيچ اين طور دلم نگرفت و حالم بد نشد. نزديك بود طاقتم تمام شود. عجب نگاهي بود! بچه‌ام ‌سرگردان مانده بود و مثل اينكه هنوز مي خواست چيزي از من بپرسد. نفهميدم چطور خود را نگه داشتم. يك بار ديگر تخمه كدوئي را نشانش دادم و گفتم «برو جونم. اين پول را بهش بده، ‌بگو تخمه بده، همين. برو باريكلا» بچهكم تخم كدوئي را نگاه كرد و بعد مثل وقتي كه مي‌خواست بهانه بگيرد و گريه كند گفت «مادل، من تخمه نمي‌خام. تيسميس ميخام.» من داشتم بيچاره مي شدم. اگر بچه‌ام يك خرده ديگر معطل كرده بود، اگر يك خرده گريه كرده بود، حتماً منصرف شده بود. ولي بچه‌ام گريه نكرد. عصباني شده بودم. حوصله‌ام سررفته بود. سرش داد زدم «كيشمش هم داره. برو هر چي مي خواي بخر. برو ديگه.» و از روي جوي كنار پياده‌رو بلندش كردم و روي اسفالت وسط خيابان گذاشتم. دستم را به پشتش گذاشتم و يواش به جلو هولش دادم و گفتم «ده برو ديگه دير ميشه.» خيابان خلوت بود. ازوسط خيابان تا آن ته‌ها اتوبوسي و درشگه‌اي پيدا نبود كه بچه‌ام را زير بگيرد. بچه‌ام دو سه قدم كه رفت برگشت و گفت «مادل، تيسميس هم داله؟» من گفتم «آره جونم. بگو ده شاهي كيشميش بده.» و او رفت. بچه‌ام وسط خيابان رسيده بود كه يك مرتبه يك ماشين بوق زد و من از ترس لرزيدم و بي اينكه بفهمم چه مي‌كنم، خودم را وسط خيابان پرتاب كردم و بچه‌ام را بغل زدم و توي پياده‌رو دويدم و لاي مردم قايم شدم. عرق از سر و رويم راه افتاده بود و نفس نفس مي زدم بچهكم گفت «مادل، چطول سدس؟» گفتم «هيچي جونم. ازوسط خيابون تند رد ميشن. تو يواش مي رفتي نزديك بود بري زير هوتول.» اين را كه ميگفتم نزديك بود گريه‌ام بيفتد. بچه‌ام همانطور كه توي بلغم بود گفت «خوب مادل منو بزال زيمين» ايندفه تند ميلم.» شايد اگر بچهكم اين حرف را نمي زد من يادم رفته بود كه براي چه كار آمده‌ام. ولي اين حرفش مرا ازنو بصرافت انداخت. هنوز اشك چشم هايم را پاك نكرده بودم كه دوباره به ياد كاري كه آمده بودم بكنم، ‌افتادم. بياد شوهرم كه ما غضب خواهد كرد، ‌افتادم. بچهكم را ماچ كردم. آخرين ماچي بود كه از صورتش برمي داشتم. ماچش كردم و دوباره گذاشتمش زمين و باز هم در گوشش گفتم «تند برو جونم، ماشين ميادش.» باز خيابان خلوت بود و اين بار بچه‌ام تندتر رفت. قدم‌هاي كوچكش را بعجله برمي داشت و من دو سه بار ترسيدم كه مبادا پاهايش توي هم بپيچد و زمين بخورد. آنطرف خيابان كه رسيد برگشت و نگاهي بمن انداخت. من دامن‌هاي چادرم را زير بغلم جمع كرده بودم و داشتم راه مي‌افتادم. همچه كه بچه‌ام چرخيد و بطرف من نگاه كرد، من سر جايم خشكم زد. درست است كه نمي‌خواستم بفهمد من دارم در مي روم ولي براي اين نبود كه سر جايم خشكم زد. مثل يك دزد كه سربرنگاه مچش را گرفته باشند شده بودم. خشكم زده بود و دست هايم همانطور زير بغلهايم ماند. درست مثل آن دفعه كه سر جيب شوهرم بودم ـ همان شوهر سابقم ـ و كندوكو مي كردم و شوهرم از در رسيد. درست همانطور خشكم زده بود. دوباره از عرق خيس شدم. سرم را پائين انداختم و وقتي به هزار زحمت سرم را بلند كردم، ‌بچه‌ام دوباره راه افتاده بود و چيزي نمانده بود كه به تخمه كدوئي برسد. كار من تمام شده بود. بچه‌ام سالم به آن طرف خيابان رسيده بود. از همان وقت بود كه انگار اصلاً بچه نداشته‌ام. آخرين باري كه بچه‌ام را نگاه كردم، درست مثل اين بود كه بچه مردم را نگاه مي كردم. درست مثل يك بچه تازه پا و شيرين مردم باو نگاه مي كردم. درست همانطور كه از نگاه كردن بچه مردم مي شود حظ كرد، ازديدن او حظ كردم. و بعجله لاي جمعيت پياده‌رو پيچيدم. ولي يك دفعه بوحشت افتادم. نزديك بود قدمم خشك بشود و سرجايم ميخكوب بشوم. وحشتم گرفته بود كه مبادا كسي زاغ سياه مرا چوب زده باشد. ازين خيال موهاي تنم راست ايستاد و من تندتر كردم. دو تا كوچه پائين‌تر، خيال داشتم توي پسكوچه‌ها بيندازم و فرار كنم. بزحمت خودم را بدم كوچه رسانده بودم كه يكهو، يك تاكسي پشت سرم توي خيابان ترمز كرد. مثال اينكه الان مچ مرا خواهند گرفت. تا استخوانهايم لرزي. خيال مي كردم پاسبان سر چهارراه كه مرا مي‌پائيده توي تاكسي پريده و حالا پشت سرم پياده شده و الان است كه مچ دستم را بگيرد. نمي دانم چطور برگشتم و عقب سرم را نگاه كردم و وارفتم. مسافرهاي تاكسي پولشان را هم داده بودند و داشتند مي رفتند. من نفس راحتي كشيدم و فكر ديگري بسرم زد. بي‌اينكه بفهمم و يا چشمم جائي را ببيند پريدم توي تاكسي و در را با سر و صدا بستم. شوفر قرقر كرد و راه افتاد. و چادر من لاي درتاكسي مانده بود. وقتي تاكسي دور شد و من اطمينان پيدا كردم،‌ در را آهسته باز كردم. چادرم را ازلاي آن بيرون كشيدم و از نو در را بستم. به پشتي صندلي تكيه دادم و نفس راحتي كشيدم و شب بالاخره نتوانستم پول تاكسي را از شوهرم دربياورم.



کلمات کليدي : باحال - سرگرمی - جالب - خنده - کلوپ همصحبت - کلوپ هم صحبت - داستان جالب - داستان باحال و خواندنى - داستان هيجان انگيز - داستان هاى دسته اول - داستان هاى داغ - داستان بچه مردم - داستان دوزبانه - داستان رمانتيك و قشنگ - داستان عشقولانه
ارسال شده در مورخه : سه شنبه، 24 شهريور ماه ، 1388 توسط rahmani  چاپ مطلب

مرتبط با موضوع :

 داستان خواسته  [دوشنبه، 14 دي ماه ، 1388]
 داستان همسر(دو زبانه)  [چهارشنبه، 2 دي ماه ، 1388]
 داستان مادر زن  [چهارشنبه، 2 دي ماه ، 1388]
 داستان لطف بزرگ يا كوچك؟  [سه شنبه، 1 دي ماه ، 1388]
 داستان نامه ادارى  [شنبه، 28 آذر ماه ، 1388]
 داستان جاودان  [سه شنبه، 24 شهريور ماه ، 1388]
 داستان چكمه بچه  [سه شنبه، 24 شهريور ماه ، 1388]
 داستان شكل خدا  [سه شنبه، 24 شهريور ماه ، 1388]
 داستان توهم  [سه شنبه، 24 شهريور ماه ، 1388]
 داستان شيطان  [سه شنبه، 24 شهريور ماه ، 1388]

نام شما: [ کاربر جدید ]

عنوان:
 
نظر:


:) ;) |) :- :( :0 :# *) ^) +)) :} |(( @: (:) :? :**

کد امنيتي : boz59yeh
تايپ کد امنيتي : [ بازگشت ]

شهاب (امتیاز : 0)
توسط ميهمان در مورخه : يكشنبه، 5 دي ماه ، 1389
مثل هميشه عالي درج آگهي [www.payamresani.com]بابا اي ول نرم افزار موبايل [www.mobile.downloadaneh.com]کنم يكم ديگه جا داره دانلود نرم افزار [www.downloadaneh.com]بايد بيشتر روش كار بشه بهتر از اين نميشه دانلود [www.downloadaneh.com]. من ميخاهم موبايل [www.mobile.downloadaneh.com]زود به زود آپ كنيد دانلود رايگان [www.downloadaneh.com] خدا حافظ


[ ارسال جوابیه ]

نظرسنجی های مربوط به مطالب و مقالات
آيا بچه مردم براى شما جالب بود؟

بله
خير


[ نتایج | نظرسنجی ها ]

تعداد آراء: 0
نظرات : 0
امتیاز دهی به مطلب
امتیاز متوسط : 0
تعداد آراء: 0

لطفا رای مورد نظرتان را در مورد این مطلب ارائه نمائید :

عالی
خیلی خوب
خوب
متوسط
بد

اشتراک گذاري مطلب
موضوعات مرتبط

داستان