کلوپ بزرگ جوانان ایران
کلوپ بزرگ همصحبت - کلوپ جوانان ایران
*** برای اولین بار در ایران ***
داستانهای قدیمی کودکان
*** برای اولین بار در ایران ***
آپدیت و فلش گوشی های نوکیا
زیور آلات و جواهرات
جواهرات و زیورآلات
جستجو


*** برای اولین بار در ایران ***
75 نقشه ايران و جهان برای موبایلها
آیا با این مطلب آشنایی دارید ؟
Planet Earth + راز بقا BBC
آیا با این مطلب آشنایی دارید ؟
Antivirus و Internet security كاسپر اسكي
آیا با این مطلب آشنایی دارید ؟
20 CD طنز در يك DVD
آیا با این مطلب آشنایی دارید ؟
کلیپهای جالب و خنده دار فوتبال
*** مستندهای باور نکردنی ***
روح - شيطان - مرگ

داستان روز تولد من

"داستان روز تولد من "

در آغاز کلمه ای بودم ـ در خلاء مادرم به دردِ چهار خشت رسید و دختر همسایه ناف بران من شد و من خیره شدم...!



 

!!توجه!!اگر شما دوستان داستان زیبایی دارید،آن را برای ما به آدرس admin@iranelectshop.com بفرستید.

داستان های شما باید مشخصات زیر را داشته باشد:

1 : حتما و حتما تایپ شده باشد. ( عکس یا اسکن قبول نیست )

2 : حتما به زبان فارسی باشد. ( زبان فینگلیش یا چتی قابل قبول نیست )

3 : داستان ها را یا به صورت متن یا در فایل Word یا HTML یا فایل متنی ارسال فرمایید.  ( PDF قبول نیست )

4 : در صورتی که می خواهید مشخصات شما در پایان داستان درج شود نام یا Email یا نام سایت خود را برای ما بفرستید.

5 : داستان ارزش ارسال به گروه را داشته باشد. ( جذاب باشد )

با تشکر از همکاری شما - مدیریت گروه هم صحبت

"روز تولد من"

در آغاز کلمه ای بودم ـ در خلاء مادرم به دردِ چهار خشت رسید و دختر همسایه ناف بران من شد و من خیره شدم به چشم های آبی مادرم که از درد می مـُرد و بیمارستان هنوز کلمه ای بود ـ در خلاء و پزشکان هندی به مادرم خون گاو تزریق کردند و پدرم به جنون گاوی دچار شد. مادرم به بلندای «زردکوه» جیغی زد «که تمام کبک های وحشی تاراز به ستیغ کلاغ پر شدند. من از سکوت به حرف آمدم و بر قالیچه ی خشتی زمین نازل شدم.
ماه به فروردین رسیده بود و آفتاب دومین روز بهار، بر نخستین برگ سه جلدم درخشیدن آغازید. انگار در غاری عاری از تمدنیته به تاریکی چشم گشودم ـ برهنه در دستان مچاله زنی ـ پدرم هنوز در مزرعه بود و یوغ ِگاوان ِ خان را بر گردن ِزخمی اش هوار می کشید و من هنوز، چون ماهی برهنه ای برخاک بال بال می زدم. ساعت از ماه می گذشت و شب آبستن ستاره های بی فریاد بود. پدرم هنوز مرا نمی دانست
و آخرین حرف نام کوچک مرا جست و جو می کرد و من به تاریکی چشم گشودم ـ برهنه در دستان مچاله زنی ـ هنوز به واژه نان نرسیده بودم. اما برادرانم تمام شب را گرسنه بودند. پدر آفتاب زنان، به خانه آمد و مادرم را بوسید آنگاه من در آغوش خسته ی پدر به خواب فرو رفتم. من خواب بودم که مادرم گریسته بود. من خواب بودم و انگار چشمان آفتابی اش در قرمزای غروب شناور شد. من خواب یا بیدار نمی دانم !و سه جلدهای برادرانم دبستان را کوچک بود هنوز اما پدر بیست و نهمین حرف الفبا را با زحمت آموخته بود و برادرانم تازه می دانستند گرسنگی را هجا کنند و بنویسند مثلاً آب و مادرم به من لالا می آموخت. من خواب بودم که پینه های دست پدر به خنده شکوفه زد و به خون گل داد .در آغاز خدا نبود. کلمه نبود و ما فراموشانی بودیم که بی خدا زنده بودیم و خاموشانی بودیم که هنوز کلمه را نمی دانستیم!



کلمات کليدي : باحال - سرگرمی - جالب - خنده - کلوپ همصحبت - کلوپ هم صحبت - داستان جالب - داستان باحال و خواندنى - داستان هيجان انگيز - داستان هاى دسته اول - داستان هاى داغ - داستان روز تولد من - داستان دوزبانه - داستان رمانتيك و قشنگ - داستان عشقولانه
ارسال شده در مورخه : سه شنبه، 24 شهريور ماه ، 1388 توسط rahmani  چاپ مطلب

مرتبط با موضوع :

 داستان خواسته  [دوشنبه، 14 دي ماه ، 1388]
 داستان همسر(دو زبانه)  [چهارشنبه، 2 دي ماه ، 1388]
 داستان مادر زن  [چهارشنبه، 2 دي ماه ، 1388]
 داستان لطف بزرگ يا كوچك؟  [سه شنبه، 1 دي ماه ، 1388]
 داستان نامه ادارى  [شنبه، 28 آذر ماه ، 1388]
 داستان وجود و عدم وجود!  [سه شنبه، 24 شهريور ماه ، 1388]
 داستان بچه عقاب  [سه شنبه، 24 شهريور ماه ، 1388]
 داستان به دنبال قطعه گمشده  [سه شنبه، 24 شهريور ماه ، 1388]
 داستان فرش فروش  [سه شنبه، 24 شهريور ماه ، 1388]
 داستان غيرت  [سه شنبه، 24 شهريور ماه ، 1388]

نام شما: [ کاربر جدید ]

عنوان:
 
نظر:


:) ;) |) :- :( :0 :# *) ^) +)) :} |(( @: (:) :? :**

کد امنيتي : fav12mal
تايپ کد امنيتي : [ بازگشت ]

علاقه (امتیاز : 0)
توسط ميهمان در مورخه : يكشنبه، 5 دي ماه ، 1389
من مي خوام با شما همكاري كنم درج آگهي [www.payamresani.com]دمتون گرم نرم افزار موبايل [www.mobile.downloadaneh.com]بابا اي ول سايت به اين ميگن دانلود نرم افزار [www.downloadaneh.com]خدا خيرتون بده بهتر از اين نميشه دانلود [www.downloadaneh.com]اميدوارم فيلتر نشيد موبايل [www.mobile.downloadaneh.com]دوست دار شما دانلود رايگان [www.downloadaneh.com]يا حق


[ ارسال جوابیه ]

نظرسنجی های مربوط به مطالب و مقالات
آيا داستان روز تولد من براى شما جالب بود؟

بله
خير


[ نتایج | نظرسنجی ها ]

تعداد آراء: 0
نظرات : 0
امتیاز دهی به مطلب
امتیاز متوسط : 0
تعداد آراء: 0

لطفا رای مورد نظرتان را در مورد این مطلب ارائه نمائید :

عالی
خیلی خوب
خوب
متوسط
بد

اشتراک گذاري مطلب
موضوعات مرتبط

داستان